شروع شد :) زنده باد دعوت :) [ خاطرات نوجوانیا ]


شروع شد… اولین ورودم به مسجد نبود، شاید هزارمین حضورم بود. اما این بار متفاوت شد. ساده نبود. ان شاالله برای شما هم ساده نباشد…

از وضو خانه بیرون رفتم. کفشم را در قفسه گذاشتم.کنار میز روزنامه ها نشستم…. آروم مثل همیشه. کم حرف مثل همیشه. بدون دوست مثل قبل. اما اینار مسیر زندگیم صد درجه بهتر شد. الحمدلله. الحمدلله. الحمدلله.

مثل صدها روز گذشته فقط به فکر پایان اذان و نشستن در صف و شروع اذان بود. بدون اینکه حواسم باشد خیلی هم زودتر به مسجد رسیده بود. یک جوان که که ظاهرش نشان میداد پنج سال از من بیشتر سن دارد میانه مسجد نشسته بود. هفت نوجوان هم اطرافش بودند. مدام می خندید…

حلقه بود. دورهمی نبود. حلقه صالحین بود. بارها آن حلقه را دیده بود. حلقه آموزش احکام ، آموزش کار با سلاح ، حلقه پرسش و پاسخ و… اما هیچ وقت خودم شرکت نکرده بودم… تمایلی هم نداشتم….

آن شب آن جوان که تابحال ندیده بودمش اما بعد فهمیدم همشهری هستیم…. خیلی ساده و ناگهانی به سمتم آمد. . . . . آن لحظه را هیچ وقت فراموش نمیکنم…. نباید فراموش کنم. لحظه شروع بود. لحظه آپدیت بود لحظه ارتقا بود…

بیست متر و تقریبا عرض شش فرش را طی کرد تا به من رسید. نزدیک درب مسجد، سمت راست میز روزنامه ها…
سلام. خوبین… ان شاالله سلامت باشین…. به نظر میرسه شما هم کنکوری باشین یا دست کم سال سال آخر دبیرستان باشین. من و بقیه نوجوون ها اونجا داریم درباره درس خوندن به هم مشورت میدیم…. من میرم… اگر دوست داشتین شما هم بیایید……

همین چند جمله. اختیار تصمیم به دست خودم بود. اگر روزهای دیگر بود نمیرفتم حلقه صالحین. در پاسخ به ده ها دعوت دیگر هم نرفتم حلقه صالحین… اما قلبم اینبار دستور ایستادن و حرکت داد و شروع شد…

خیلی زود هم سریع شد. خیلی سریع مسیرم تغییر کرد از حالت خنثی و بی رمق و ساده تبدیل شدم به کسی که پیگیری میکرد ، زیاد میپرسید و البته حالا فقط برای نماز به مسجد نمیرفتم… خیلی بیشتر از نماز میخواستم…

روز بعد همان جوان 24 ساله به من که 18 ساله بودم شماره تماسش را داد…
– هر زمانی تماس بگیری ، من جواب میدم 🙂

جملات خاصی میگفت که خیلی از روحانیون و ائمه جماعت مساجد هم بلد نبودن یا شاید نمی‌گفتند….

روز بعد صف اول نماز بودم. روز بعد با هم قدم زدیم و چیپس خوردیم. روز بعد رفتیم ناحیه بسیج ، جایی که امورات چند پایگاه بسیج محله مدیریت میشود. روز بعد رفتیم بیت الزهرا (س) ، منزل سابق شهید سلیمانی ، که ایشان چند سال قبل از شهادت آن ساختمان را وقف برگزاری مراسم های دینی کردند…. امروز اما سپهبد سلیمانی دیگر در بند زمین نیستند و آسمانی شدند…

روز بعد گلزار شهدا رفتیم. روز بعد با کمک بقیه پایکاه بسیج را سروسامان دادیم… روز بعد نشریه چاپ کردیم. روز بعد بخاطر اشتباهات ریز و درست به هم تذکر دادیم. روز بعد با همکاری بیست نفر دیگر مراسم جسن نیمه شعبان را برگزار کردیم. روز بعد با هم پول گذاشتیم و بلندگوی جدید خریدیم…

و بالاخره من تصمیم گرفتم. با دوست جوانم مشورت کردم… مدارک را آماده کردم… شب مورد نظر حوالی ساعت 8:30 بعد از نماز ، رفتیم به نت سرای آن سوی خیابان ، ساعات پایانی ثبت نام پذیرش حوزه علمیه بود… با کمک دوستم ثبت نام کردم. مرحله به مرحله جلور رفتیم، فرم ها رو تکمیل کردیم.

وجه رو پرداختیم. و ارسال رو زدیم… آزمون دادم برای مصاحبه  رفتم شهر مقدس قم … و امروز چهار سال هم که سرباز امام مهدی علیه السلام هستم…. ممنونم دوست خوبم…. من لحظه ای که دعوتم کردی رو هرگز فراموش نمیکنم. زنده باد دعوت 🙂


متنی که خواندید ، براساس مشاهدات و خاطرات و تجربیات مخاطبین در بخش ” خاطرات نوجوانیا ” ثبت شده است. نویسنده آن ، کاربر محترم سایت نوجوانیا ” eliya ” است.


با دکمه‌های زیر این صفحه را برای دیگران ارسال کنید
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش همه نظرات